باز هم خموش!
که هر کس
ظهور نامش ميشود
ليک باز حضرتش
به صبر خواند ،
از مريد جز بندگی نيايد
و از مراد جز بزرگی ،
چه بگويم که اين کهنه مرحم پيرم ميکند
و رخصت شکوه ام نميدهد
پس باز هم خموش !
دلم
خودم
زندانی هستیم
فریاد که هر حقیقتی اشتباه است ،
حتی حقیقت آزادی
نزدیک شو ای دوست نجوا باید کرد ...
اطرافت را نگاه کن ،
پر است از زندانی هایی که فقط لباس زندانی تنشان نیست .
میخواهی کاری کرده باشی
تا میتوانی زندانی آزاد کن
فقط مواظب باش زندانی تازه وارد این دیار نشوی
چه شاد بودیم روز ۲۹ آبان روز تولدت
چه خوشحال بودی که در کنار عزیزانت هفتاد و یکمین سال تولدت رو جشن گرفتی
چقدر حسودیم شد وقتی ۲۰ دی ۴۶ سالگی مادرم رو جشن گرفتی به مامانم حسودیم شد و گفتم چقدر بابای خوبی داری
چه روز خوبی بود ۱۹ آذر پنجاهمین سالگرد ازدواجت با عزیز
خیلی زود بود روز رفتنت ۱۵ بهمن
اما زیبا بود
زیبا رفتی بعد از ملاقات با معشوقت در وعده گاه ظهر هر روز در مسجد عشق
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را نمیتوانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.
آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند.
دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است.
پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند.
اشك و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه.
اما امان از روزی که خود اون بشه درد دلت...
خیلی سخته نه ؟
وقتی شعرهایش را ورق می زنی چشمانش پیش چشمانت است قیصر را می گویم وقتی که صدایش آرام آرام از دور می آید و...
خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى کاغذى را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى
روى میز خالى من، صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامى از ما یادگارى
خدایش بیامرزد
معمای زندگی سادست اما من مداد ندارم که حلش کنم
فقط می تونم با پاک کن سوال رو پاک کنم تا من و کاغذ سفید به هم بخندیم...
تو هم به ما بخند....
آدمها عوض میشوند
آدمها مثل حباب آب هستند.
وقتی ترکیدند دیگه هیچند
دیگه هیچی برام مهم نیست